برای آنان که گذشته را آبستن آینده میکنند
|
||
از اتصال دستانم به پاهایتان چه ماشین افسار گسیخته ای ساخته می شود چمن-زن ی خودکار که در چشم بهم زدنی آزادی را یک دست می کند تیم من-منتخب جهان در غیاب صدهزار تماشاگر ممکن شما منتخب جهانید لوییزنازالیودلیما رونالدو در شما گلستان سعدی می خواند من ارنجتان را گزارش می کنم برای میلیونها مردمک مشتاقم و یک تنه به تن یازده پاره شما می زنم و پاره پاره می شوم شما چه جوانزنانه دستم را می گیرید از اتصال دستانمان چمن-زن مرد-زن می شود و همه هورا کشان خودکار بدست می شدند اگر بودند و شعر سپید و بلندشان به آسمان می رسید چون زاغ سیاهی که از گوشه ی مستطیل سبز غارغار استادیوم لنگ در هوای نم گرفته ی گلستانی شعر فراموش شده ست بیا نم نم به خانه برویم ادامه بازی را از تلویزیون تماشا می کنیم زاغی نشسته گوشه ی اسکوربورد استادیوم خالی آزدی. پیمان گرامی

the graces-peter witkin
پیمان گرامی
نقاشی جیغ اثر ادوارد مونک را می گویم.به محض نظاره ، احساس هراس و دلهره به عنوان ویژگی غالب رفتاری بشر هنگام لمس گسست( هرچند آگاهانه)، ما را در تاویل نشانه های اثر خط می دهد. بشر در مواجهه با ابزارالات صنعتی و ماشینهای روغن کاری شده که دیگر باید مطلوب بارگذاری او می شدند دچار هراس شد واین شکل گیری سوژه به واسطه ی دیگری را با دگردیسی و مسخ ، به عنوان خط جدیدی از شدن مواجه کرد(در بستری متعالی ای به نام انسان) . که نمایش استعاری آن را می توان از ویژگی های هنر پس از صنعتی شدن دانست. تولیدات به عنوان مخلوقات بی خالق ، همچون بت ها هراسناک و قابل احترام شدند.بشر به عنوان مرکزیت مقتدر ، آگاه از خواست های خویش به واسطه هم بستری با ماشین ها، آبستن فرانتس کوچولو شد که نافش را سوسک ها جویدند . و این هراس را قابله ای نبود جز ضبط صوت .آدم و پُل (نشانه بر تنها مسیر موجود).محوریتی که در زیر انباشتی از آسمان و رود دست کاری شده با انبوهی از کارکردهای فرازبانی در حال جیغ کشیدن است.بله نه تنها she-male جیغ می کشد که چه بسا هر آنچه در این ساختار به جایش بود از کلاغی گرفته نشسته بر نرده ها(قارقار)، تا سطلی آشغال، تمام داشته هایش را جیغ می کشید.وجود 2 انسان و افقی مبهم و بی چهره بر شدت گسست دلهره آور تک آدم پلان جلو می افزاید و آنهارا هم نه در هیبت عناصری قابل اعتنا در امکان فرار انسان از این تنهایی و فقر، که همچون نشانه هایی دال بر عدم این امکان نمایش می دهد. رنگ قرمز در اثر که به واسطه نوع قلم زنی نقاش هر چه بیشتر دارای کارکرد سلبی تمامی نشانه های قرمزرنگ شده است، نشانه ای بر منع ، مانع ، ایست ، بروز احساسی خون ، ضربدر ، سمی ، دست نزنید،نخورید ،...لصفا آسمان را ننوشید.همه اینها را گفتم، که تصور کنی و جیغ نکشی ،آرام حرفت را بزن. دیگر همگی عادت کرده ایم ،تعجبی ندارد اگر انگشت اشاره ی بودا که ماه را نشان می داد در تبت ماشه می چکاند و اصلا چرا نچکاند؟ از امکان های یک انگشت است با توجه به اتصالات مفصلی و هادی های عصبی که در اتصال با ماشه،می تواند بچکاند.در اتصال انگشت با ماشه است که تن، مسلح می شود همانطور که در اتصال آن با ماه راهب شد .اما وقتی اتصالی صرفا ذهنی باشد و تنها در جلوه ای بصری روی دهد ، تن و حس لامسه در جبران فقدان مطلوب، بعد از گذر از ساحت خیال و بروزهای خوش یُمن شاعرانه، ناگزیر به به تن دادن به شعر می شود.شعر به مثابه زبان بی زبانی،چه ناانسانی و باشکوه است . وقتی بشر کمبود سرخود شود کامل است.که دیگر نه بشر است نه کمبودی وجود دارد .که این دو در اتصال به هم خلقتی نا انسانی و با شکوه شده اند.وقتی فقدانها با مصنوعاتِ پلاستیکیش پر شود و حفره ها با آخرین ورژِن نرم افزارهای حفره پرکن ارضا شوند.آنوقت مقعدی و دهانی فرقی نمی کنند چرا که دیگر با ارگانیسمی روبرو نیستیم که همچون تمام ارگانیسم ها محدود و غایتمند باشد که با مکانیسمی خاص و ماشینی در حال تولید حیات روبروییم که می توانیم دست کاری کنیم.لبخند' rotate180 دردمندی است.کمبود،کم بود، می شود و اسطوره کم-بود در نبرد با ناانسان زیاد-شدن،بلعیده می شود.بلعیدن کمبود، باعث بزرگ-تر شدن و ناانسان-تر شدن ناانسان می شود.دیگر کلاغها در صحنه ی حیات قارقار نه که قارغار می گویند. لبخند بزنید :
می خواهیم با هم
عکس دسته جمعی رادیولوژی بگیریم
دلهای شکسته تان را هم
با فوتوشاپ درست می کنم.
آنتونی نگری میگوید:عشق کلید اصلی تبدیل امر خاص یا خصوصی به امر مشترک است."...اما چگونه این اتفاق روی میدهد،وقتی عاشق و معشوق به جای نگاه در چشمان هم به افق بنگرند.به نقطهای ثالث.به افق مبارزاتی.
باید بدانیم که لغت مبارزه فقط به معنای جنگ مسلحانه و یا از این قبیل نیست.مبارزه یعنی هر عملی که به منظور برون روی از چارچوب ایدئولوژی حاکم انجام میشود.در عصری که مشخصه اش مرگ کلان روایتها و مرگ سوژهٔ کنشمند است(همان مرگ انسان)دقیقاًهدف ما باید قرار گرفتن در یک کلیت انتزاعی و تلاش برای تغییر آگاهانه جهان باشد.آنچه که در باره خرده مبارزات گفته میشود بسیار مهم و حیاتیست اما نه کافی!وقتی زنی متاهل رمان عاشقانه میخواند یا دختری در اتومبیل شخصی سیگار میکشد یک کنش سیاسی انجام میدهند،چرا که هیچ کدام مکان و نقش تعریف شده عرف را نمیپذیرند.بنا به گفته «ژیل دلوز»روزانه بر سر ساخت یابی ناخودآگاه مبارزاتی به غایت سیاسی صورت میگیرد."اما همه اینها کافی نیست چرا که در حین انجامشان نیرویی موازی یعنی نیروی ایدئولوژی حاکم سازوکار قدرتش را بسط میدهد.بنابراین اصل اساسی اینست که چگونه تمام این فعالیتها را در راستای یک کلیت هماهنگ در آوریم.
و اما در رابطه با عشق به سادگی باید گفت عشق یک رویداد است.یعنی گذر ما از لختی زندگی ثابتمان و قرار گرفتن در مارپیچ احساسات ناشناخته.رویدادی که هر چه تلاش میکنیم تا آن را صورت بندی کنیم،(روانشناسان لوس آن را جزئی از «مدیریت استرس» میدانند)باز سر بزنگاه کنش تکان دهنده خود را در جلوی چشمان ضعیف و مستاصل ما بروز میدهد.چیزی که خوی محافظه کارانه مارا در رابطه با انسانها هدف قرار میدهد.و این در حالیست که ما چندان تمایلی به درک چگونگی تشکیل آن نداریم:ما نمیگوییم چرا؟چه تاریخی؟چگونه؟میگوییم:حمله میکنیم!انجام میدهیم!بروز میدهیم!...یعنی اصالت هدف،ما در راه معشوق هر سختی ای را تحمل میکنیم بدون داشتن یک اعتقاد متافیزیکی یا بنیادین به به اصالت آن.
در کتاب نان و شراب ماجرای تکان دهندهای توصیف میشود.زن جوانی که در زیر شیروانی خانهای خیاطی میکند معشوقه یک ایتالیایی انقلابیست و برای اینکه مرد دوباره به زندان نرود خود را تسلیم دستان متجاوز دو پلیس حکومت موسولینی میکند...آیا این زن از یک«من خیالی»یعنی علاقه اش به نامزد انقلابی خود به یک «من نمادین»بدل نشده؟یعنی خود تبدیل به یک انقلابی نشده است؟کسی که نگاه متعهد خود را تحت لوای یک کلیت معنا میکند!آیا این جادوی واقعی عشق نیست،گریز ما از جایگاه انفعالی در وضعیت موجود و معنی شدن ما توسط آنچه که بر سر آن قمار میکنیم؟حل شدن ما در یک گروه(حتی ۲نفره)و آماده شدنمان برای اینکه شخصیتمان را برای رسیدن به هدف محک بزنیم.بنابراین ما احساسات پراکنده مان را،تفاوت «من» با «من» را، به مدد رویداد عشق یکی میکنیم. به زبان «الن بدیو»در تعریف اًمداخله":رویهای که به کمک آن یک کثیر به عنوان یک رخداد بازشناخته میشود...!
چیزی که به آن معتقدم اینست که صرف انجام هر کاری برای لذت از نفس خود آن نه تعالی که به تباهی کشیدن آن است.چرا خانوادهها از هم نمیپاشند؟به این خاطر که معمولاًهمه اعضای آن گرفتار مسائل بیرونی هستند و نه خانواده!در هنر هم به همین صورت،نفس اصطلاح هنر برای هنر نه به تعالی که به نابودی خلاقیت هنری میانجامد(یا تولید ستایش بر انگیز کاغذ دیواری)چرا که باید انرژی خلق اثر هنری در راستای دیگر مسائل زندگی قرار گیرد.تنها در این صورت است که هنر همیشه نقشی فعال به عهده خواهد داشت...در مورد رابطه جنسی و عشق فیلم «ماه تلخ»پولانسکی مبین این نکتهاست.اینکه اگر ما دنیای بیرونی را فراموش و خود را در اتاقی زندانی کنیم و در خلسه و شعف جنسیت غرق شویم،به تباهی رقت انگیز امر جنسی میانجامد.تا جایی که چهره طرفین به هیولایی برای دیگری بدل میشود.در این باره هم راه حل مانند مثال قبلیست که درین عبارت نیچه متجلی میشود:«همدردی با دوست باید خود را در زیر پوستهای ستبر نهان کند ،چنانکه برای شکافتنش دندانی از تو بر سر آن بشکند.اینگونه همدردی لطف و شیرینی خواهد داشت».این پوسته ستبر برای ما باید این شور و نگاه متعهد یک مبارز سیاسی باشد.
علیرضا رضایی
با نظاره ی چند شعر از-احوال جناب الاغ پرسیدن ندارد-مجموعه شعر امیرعباس مهندس-نشر شاسوسا
پیمان گرامی
1-پاره ای از شعر
هیچ گاه از یکی بود یکی نبود
که جدا نمی شوی
از خانه ی ما
دور باشی
فکر را به راحتی و خوبی امان نمی دهی
صفحه های سپید را هم به اسم دیگری
نمی گذاری
حالا از ندارد ما
و نمی آیید شما و
بروم او
را بدوم
بگذرم
و یکی بود یکی نبود را به آغاز و تکراری دوباره بنویسم
راهتان را کج می فرمایید(راهی را که مستقیم نیست،کج بشود/مار می شوم/به دنباله ی پیچ و تابهایش)
از پله ها بالاتر
یا پایین آمده
به علت
هوا
خوری
را
یاد گرفته ام از بادگیرها
مشق کنم. (یکی بود ویکی که هیچ گاه.../از مجموعه ی احوال جناب الاغ.../ص 15)
2-...و
در طی مسیر زبان،از گفتار و تبدیل شدن به نوشتار(متن)، شعر ماهیتاً تلاشی دارد در راستای جبران فقدانها .همواره در تبدیل های زبانی از استعاره ی نخستین (به عنوان بروز ناخودآگاه) و سپس دومین استعاره در بروز متن ،فقدان میان حضورهایی ناتمام درز کرده، که شعر با استفاده از تمامی امکانات زبانی و فقدان دیگر حوضه ها،و دادن چشم اندازی تازه از "شدن"(صیرورت به معنای تغییر-ژیل دلوز) در تلاشی برای گریز و فراروی از این امر اجتناب ناپذیر پدیدار می شود(به دستکاری و تحریک درز وشکاف ها بر می آید ).آنجایی که زبان در بدنه ی نوشتار علمی به واسطه ی اطلاق مستقیم بر مفاهیم دچار حقیقتی کاذب می شود شعر با جایگزین کردن حقیقت با یقین در افق میل،از ساحت رمز و اشارات(symbole) به ساحت خیال نم پس می دهد.اما امکاناتی که شعر در این راستا از نم دادن(همچون فرایندی حاصل از نقصان در یک دستگاه و یا در راستای فرایند لقاح) و بسط ، بر خود مهیا کرده در ارتباط مستقیم با همه ی آنچه که در ویرایش غیر ادبی بیان نشدنی بوده و از قلم افتاده اند است.ساختار کلاسیک زبان با تمام تعریف شده هایش،ساختار شکنی با تمام متعلقاتش و جمع ویژگی های زیباشناختی و فعلیت بخش آنها ،پاره ای از امکانات شعری برای این تلاش است.که بر به خدمت گرفتن تمام ویژگی های شکلی(فعالیت هنری به همه چیز سطح می دهد و صورت هایی را می آفریند که در طبیعت موجود نیست-سارا ماکلین) حوضه ها و میان حوضه های متاخر خود را مجاز و صاحب اختیار می داند.
3-منظرگاه
اما سخن سر شعر های امیرعباس مهندس در مجموعه ی -احوال جناب الاغ پرسیدن ندارد-است و استراتژی زبانی ای که در کلیت آنها دیده می شود و می توان کد گذاری کرد ،و تاثیرگزاری آنها در فعالیت متن را ارزش گذاری نمود.در مواجهه نخست با متنها ی مهندس پررنگ ترین ویژه ای که مدخل ورود به هر خوانشی را می توان منوط بر آن دانست ویژه گی ای ست شبیه به شکستی لغوی،شبیه لکنتی زبانی،انفصامی اسکیزوفرنیک. که به شعر کارکتر اُتیسم(انزوا و گوشه گیری) داده و ساختار هزیان را تبیین می کند.البته منظور از انزوا شاکله ی کلی راوی ساختگی، توسط مخاطب برای متن است که شعر را برای هر مخاطبی می خواند قبل از آنکه متن توسط مخاطب بازنویسی شود.(اشاره به متنهای خواندنی و نوشتی بارت). شعر از دهان چه کسی برای ما خوانده می شود؟ چندم شخص مفرد(جمع)است؟راوی باید انسان باشد ،دهان (زبان)هم داشته باشد که در ضمن تکلم در سیر معابنه بالینی مخاطب قرار می گیرد(در اینجا اشاره به دهان محدود کردن کلام به گفتار نیست که صرفا ترسیم شمایلی از راوی مدنظر است) و این شروع تجسد راوی ست و تمام اینها در صورتی می توانند بر یاخته ی متن خود را بروز دهند وبر قدرت آن اضافه کنند(هنر به عنوان قدرت آفرینش تاثیر و حس یافت ها-ژیل دلوز) که موفق به انتقال ویروس-باکتری-قارچ به عنوان عوامل ضروری حیات متن-حیات به مثابه شدن- به مخاطب شوند.(عضو نکروز که دارای سلولهای مرده است هر پیوندی را رد می کند ) .ویژگی انفصامی(به دو نیم کردن،شکستن) فکر و اندیشه را می توان از خصوصیت و امکان نخستی دانست که مهندس شعر خود را بر آنها ریخته که علائم ظاهری آن هم در اولین برخورد(خوانش) با آن قابل رویت است.(باید دید واگیردار است یا نه و راههای انتقال آن گوارشی ،خونی و یا پوستی ست ؟ میزان شیوع آن و شرایط زیستی مستعد برای انتقال آن کدام است.)رابطه ،از بنیادیترین مولفه های ایجابی است که با خروج از حیطه ی تعریف شده و مجاز(مفهوم)این امر را سبب می شود.
4-کلمات کرونری
...که پیادرو از وضعیت قدمهایش
زلزله
ده،بیست،سی،چهل،پنجاه
60-70-80-90
صد در صد به سّک سّک برسد
و از گرگ شدن
یک دوره ی نامعین عقب بیفتد... (احوال جناب الاغ.../ص39)
جایی که مخاطب در خوانش متعارف خود از شعر، دچار لکنت شده همانطور که متن لکنت دارد.و این حالت به عنوان استعاره ی بنیادین(در مقابل استعاره های موضعی) متن بر اشکال و مضمون های مفروض تاثیر می گذارد. که در اینجا مفهوم لکنت در کلام فروید به عنوان یکی از بستر های بروز واپس زده ها قابل تامل است.رابطه ی پاره های شعر نه بر اساس سیر روایی(سیر کتمانها)و حتی نه بر پایه ی رابطه ی دیالکتیکی ای قابل انتظار ،که بر اساس ساخت هذیان(یادآور مجموعه ی پریشان گویی هایی در باد- از همین مولف) است.هذیان نه به مثابه بی رابطه گی که در شعر به مثابه آگاهی از بحران بی رابطه گی.درصد بالایی از کلمات در متن کلمات کرونری هستند .در شرح این مفهوم:شرائین کرونر منشعب از قلب وظیفه ی خون رسانی به عضلات خود قلب را بر عهده دارند.اکسیژن رسانی به قلب .که در رابطه ای با شدت کارکرد و فعالیت قلب باید اکسیژن رسانی را انجام دهد حال آنکه عواملی مانند افزایش ضربان(به مثابه بستر و اهمیت مکانبندی ارائه) ، قابلیت انقباض(به مثابه وسعت ایده) و نیروی کششی دیواره قلب(کنایه به هرمنوتیک ) بر میزان نیاز قلب به اکسیژن می افزاید.و هر گونه اخلال در روند کاری کرونر باعث اخلال در کل سیستم می شود مثل تغییرات پاتولوژیک در شرائین کرونر(تغییرات قطر شرائین).اما از طرف دیگر عواملی مربوط به افزایش کار حجمی قلب، تنگی دریچه ها ،افزایش فشار سیستولی،کم خونی فرد، آلودگی خون(به مثابه عوامل خارجی) و... می توانند در نبود اختلالی در کرونرها باعث به هم خوردن تناسب عرضه و تقاضای اکسیژن در قلب شوند و بروز اختلالی را باعث شوند(آنژین صدر)=(تبدیل متن به اثر).قضیه همینجاست تناسب قدرت و نسبیت کلمه در سیستم در بنیادی ترین موقعیت (جایی که در نهایت خون رسانی به غضلات خارج قلبی منظور بوده و تنظیم خاکستری مغز).کلمات کرونری کلمه اند همچون باقی کلمات و حضورین بر گرد فقدانی(حفره ی رگ بر گرد جریان خون) اما در تبدیل کلیت متن به آن با مرگ مغزی مواجه شده،می توانید قلب او را به عاشقی سینه سوخته اهدا کنید(کلیه هایش را هم به شاعری که شب ادراری دارد).
5 –و...
انزوا و گوشه گیری از خصوصیت تک تک کلمه ها،جمله ها،پاره ها و شعرها در کلیت مجموعه است.از آنجایی که گُسست در دوئیت با یکپارگی، جلوه ای تشدید شده تر پیدا می کند،این ساده گویی و نوشتار مرسل مولف در بدنه ی انفصامیِ متن است که خوانشی این چنینی از متن را در نخستین لایه ها به ذهن می آورد.همین امر سبب می شود شعرهای این مجموعه که در کلیت ،دارای مظمونی تغزلی با نگاه قالب رومانتیک هستند از اطلاق این القاب گریز زده و دامنه خوانش را تا متنی پساساختارگرا وسعت می دهند.این امکان وسیع و فعال شده ی زبان در متن های مهندس آنجایی که با انتخاب هوشیار واژه ها همراه شده و مدام از بار مفهوم موضعی شانه خالی می کند دچار شاکله ای قدرت مند در ارائه ی واژه ها و تعبیرهای شاعرانه شده و هر کجا که ساخت هذیان اسیر انتقال معنا شده و یا کلمه ها میزان نسبیتشان با این امر در تناقض است این خصوصیت زبانی به بیماریِ آن تبدیل شده است.

ولی خوب دست خودتان نیست...
من پایتان را به شعر باز کردم
که زبانم زیبا شود
(شکل کلمه زیبا)
پیچ و تاب میخورد
نه تلخی میفهمد نه شوری
ترش میکنم
فشارم میافتد بالا میآورم شعر و
زیبا میشوم
(شکل تمام کلمهها وقتی به زبان
شما حرف میزنند)
----
پیمان گرامی/از مجموعه شعر و
تصویر حرف مفت/نشر الکترونیک
مایند موتور ،برای دریافت کتاب الکترونیک حرف مفت کلیک کنید
صنوف متوسط ،یعنی صاحبان صنایع کوچک،سوداگران خرده پا،پیشه وران و دهقانان همگی برای آنکه هستی خود را بعنوان صنف متوسط از زوال برهانند ،با بورژوازی نبرد میکنند.پس آنها انقلابی نیستند بلکه محافظه کارند،حتی از این هم بالاتر ،آنها مرتجعند زیرا میکوشند تا چرخ تاریخ را به عقب بازگردانند. (مانیفست_مارکس)
آیا هنرمندان رسمی و دانشگاهی ما جز همین صنوف متوسط نیستند؟و آیا فضای هنر کشور سرپوشی بر این ارتجاع نیست؟هنرمندانی که خواستار جنبشهای رادیکال هستند و این تمایل را بر زبان میآورند اما در نهایت از وقوع آن تغییر میترسند.چرا که غایتشان تنها یک نشانه است .نشانهای دال بر روشنفکری و هنرمند بودنشان.اینگونه است که در این بازار مبادلات نمادین آنها تبدیل به مالکینی متوهم میشوند با سرمایههای نمادین حوزهٔ رسمی هنر ،و آثار از قبل تولید شده!که آنها در نقش عروسکهای مومی آنها را بازتولید میکنند...به هیچ وجه نمیتوان منکر اتفاقات معدود مناسبی شد که در فضای هنری کشور روی میدهد اما مساله اینجاست که دالان ایجاد شده برای گذر کالای هنری به دست مخاطب جز ویرانهای تزیین شده هیچ نیست.بحث من اینست که روند هنری ایران نه بر اساس ارزش استفادهای (کارکرد اثر هنری و تغییر آگاهانهٔ آن در زندگی تودهها) که به خصوص در نقاشی حول ارزش نشانه ایست.(از کارهای بی ارزش آبستره گرفته تا «تاش گذاشتن»دانشجویان هنر).تمام اینها به علت انزوای هنر و ارزش گذاری نخبه گرا(کدام نخبه؟از کدام طبقه؟)و تمایزگذاری نهاد هنریست،که مدل اصلی نگرششان به اثر به صورت شی ای بدون کارکرد ،بدون غایت و منجمد است که تمام جوانبش را بر روی دیوار گالری میتوان سنجید!
واین یعنی چشم پوشی از تمام نیروها و جریانهایی که در بستر اجتماعی در حرکتند.تمام فعل و انفعالاتی که در برابر فرهنگ گفتمان رسمی کشور به انسانها و تمام پیش فرضهایشان شکل میدهد.مثلاً من بارها راجع به شباهت نقاشیهای وحید چمانی به عکسهای زمان قاجار که به علت گنگ بودن پس زمینه ،نگاه غریب و توخالی مدلها به دوربین و فاصلهٔ زمانی و فرهنگی ایجاد شده ،همچون خلائی بدون مکان و زمان بروز مییابند صحبت کردهام ،اما با این حال وقتی کارهای او را در گالری نار میبینیم جز تزیین و فخر فروشی یک مشتری پولدار سنت گرا به دیوارهای عریض خانه اش چه چیزی به ما عرضه میشود؟
این سازوکار که از هنرستان شروع و در دانشگاه تثبیت میشود طی سالها ثابت کرده است که هیچ دردی را علاج نیست و همیشه در برابر این گفتهها جواب همیشگی را تحویل ما دادهاند که در همه جای دنیا همین است و ریشه در روحیه مردم ایران دارد و...و اینگونه راه را بر یک تغییر واقعی بستهاند.تمام تلاشهای ما در محیط هنری مان برای خلاق بودن و نو بودن همان حکایت آزادی انتخاب در جوامع سرمایه داری متاخر است که به قول «ژیژک» بر سر اصول و هماهنگیهای درون یک ساختار آزادی انتخاب وجود دارد ولی هماطور که او میگوید آزادی واقعی در در گروی امکان تغییر همان ساختار است.(۱)
باید یک بار برای همیشه قبول کنیم که هنر یک کالاست.و نباید به دروغ منکر فراروی آن از ارزش استفادهای شد.کار هنری در هر شکلی نمایانگر ما و مواضع سیاسی ماست.کار هنری اگر چیزی را بهبود نمیبخشدبه طور مداوم نگرش کلیشهای مخاطب بر زندگی را نفی میکند.۲ مساله را باید مشخص کرد:یا آثر هنری همچون دیگر کالاها در عصر معاصر وسیلهای برای انباشتن سرمایه و با برجسته شدن ارزش مبادلهای در خدمت سوددهی بیشتر به دلال اثر هنریست (مابقی قضایا از جمله گرایشات روز،دغدغه فرم و محتوا ،تولید معنا،ستاره سازی و...همه مقولات جانبی این هدف اصلی بازار است).ویا بناست دارای ارزش مصرف باشد که در این صورت در شرایط فعلی این مساله امکان پذیر نیست چرا که در یک جمله ما خود تولید کننده،توزیع کننده و البته مصرف کننده آنیم!
خواست کارکردی شدن هنر و بیرون رفتن از این سیستم در بین بسیاری از دانشجویان تا قبل از «رام»شدنشان بسیار شایع است.صحبتهای دوستم «نجمه کزازی» که در دورهای از کارهایش تصاویری از مسافران مترو کشیدهاست این بود:«کارهایم باید درمترو نصب شوند اما مردم چه فکری میکنند وقتی فیگورهای دست و پا شکسته و خون آلود این تابلوها را ببینند.با خود میگویند اینها ما هستیم؟!»...اما فکر کنید به صحبتهای یک استاد دانشگاهی را که از تقطیع عمودی بالای یکی از کارها خوشش امده بود! و حتی این نقاشان بنا به تمایلات خود هر کاری را تفسیر به مطلوب میکنند.کارترنر عالیست چرا که به آبستره رسیده است و وقتی از آبستره حرف میزنند چشمانشان آنچنان گشاد میشود که گویا کشف مهمی کردهاند و حتی احتمال نمیدهند که نقاش در تلاشی طاقت فرسا قصد خلق یک موقعیت مکانی و زمانی را در رسانهٔ نقاشی داشتهاست.یک موقعیت با تمام مشخصههای ان:حرکت صدا فضا احساس و این جنبه بینهایت پذیرش نوسانات توسط حواس انسانی.
در نهایت این دست و پا زدنهای ریاکارانه در تقابل با رسانههای حکومتی همچون تلویزیون و روزنامه و نمایشگاههای تشکیل شده با بودجه دولتی همچون عمل دفع در عقب قافله اند!و مسلماًفعالیتهای در نطفه خفه شده این نهاد هنر دیگر نیازی به سانسور هم ندارد.
علیرضا رضایی
---
۱.چه باید کرد (با لنین)؟/اسلاوی ژیژک (فارسی). مایند موتور.
آب معدنی
تا گندمها
نان شود
هزار شعر نیمه کاره
درو میکنم و
در شوره زار بایر
نمک بر شعرم میپاشم
به نان و نمک نخوردمان قسم
قبل از گرسنگی
تشنگی هلاکمان خواهد کرد
این بطریها
کوکاکولاترینشان هم
ته کشیده
چارهای نیست
لب تپههای شهرمان هم که
خشکی زده
به بالای میلاد میروم و
دعای باران میبارم
(میشاشم)
کانون فلسفه دانشگاه سوره برگزار میکند:
نخستین جلسه عمومی کانون با موضوع هنر فاشیسم روز یکشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۷ ساعت ۱۵:۳۰ در کلاس شماره ۵ ساختمان مرکزی برگزار میگردد.